تبليغاتX
اشراق - -------------------- دستي زغيب قافيه را كربلا گذاشت --------------------

 

با اشك هاش دفتر خود را نمور كرد / ذهنش ز روضه هاي مجسم عبور كرد

در خود تمام مرثيه ها را مرور كرد / شاعر بساط سينه زدن را كه جور كرد

احساس كرد از همه عالم جدا شدست / در بيت هاش مجلس ماتم به پا شدست

در اوج روضه خوب دلش را كه غم گرفت / وقتي كه ميز و دفتر و خودكار دم گرفت

وقتش رسيده بود به دستش قلم گرفت / مثل هميشه رخصتي از محتشم گرفت

باز اين چه شورش است كه در جان واژه هاست / شاعر شكست خورده ي طوفان واژه هاست

بي اختيار شد قلمش را رها گذاشت / دستي زغيب قافيه را كربلا گذاشت

يك بيت بعد واژه ي لب تشنه را گذاشت / تن را جدا گذاشت و سر را جدا گذاشت

حس كرد پا به پاش جهان گريه مي كند / دارد غروب فرشچيان گريه مي كند

با اين زبان چگونه بگويم چه ها كشيد / بر روي خاك و خون بدني را رها كشيد

او را چنان فناي خدا بي ريا كشيد / حتي براش جاي كفن بوريا كشيد

در خون كشيد قافيه ها را حروف را / از بس كه گريه كرد تمام لهوف را

اما در اوج روضه كم آورد و رنگ باخت / بالا گرفت كار و سپس آسمان گداخت

اين بند را جداي هم روي نيزه ساخت / خورشيد سر بريده غروبي نمي شناخت

بر اوج نيزه گرم طلوعي دوباره بود / او كهكشان روشن هفده  ستاره بود

خون جاي واژه بر لبش آورد و بعد از آن / پيشاني اش پر از عرق سرد و بعد از آن

خود رذا ميان معركه حس كرد و بعد از آن / شاعر بريد و تاب نياورد و بعد از آن

در خلسه اي عميق خودش بود و بعد از آن / شاعر كنار دفترش افتاد از نفس

 

شعر از حمیدرضا برقعی

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هفتم دی 1386ساعت 8:20  توسط مهدی صنعتی   |